دو صد گفته چون نیم کردار نیست !
آیا تاکنون به عنوان عضو شورای شهر اهواز و منتخب مردم ، به انتصابات سهم خواهانه و اصرار بر گماردن برخی نیروها در شورا و شهرداری نیز معترض بوده اید ؟
عده ای که خود را مالک و داروغه استان می پندارند شما را در حد یک بلندگو برای تفکرات خود می خواهند و می خواهند اظهارات شان را با امضای شما به مردم القا کنند
اخیرا هفته نامه رسانه جنوب با چرخشی 180 درجه ای و خلاف رویکرد گذشته که " تاکتیک اش در قبال استاندار یا دفاع بود یا سکوت " با درج مقالات و مصاحبه های متعدد با تمرکز بر مواضع و مسائل شخصی به انتقاد از استاندار خوزستان روی آورده است و فرد در سایه آن امیدوار است بتواند با تخریب شخصیت مدیر ارشد استان و استاندار دولت عدالت محور ، آمال و آرزوهای خفته خود را بیدار نماید. از آنجا که این گونه نقدها با شائبه غرض ورزی توام است و فاقد هر گونه استدلال منطقی ، لازم دیدم به چند نکته اشاره کنم ؛ اگر چه گفتنی ها بسیار است.
نقد و تاختی که رنگ و بوی تخریب شخصیت داشته باشد در هرجا و از هر زبان ناپسند است ؛ خواه بر کاغذهای سفید روزنامه خواه بر سبیل خطابه و از زبان انسان های موجه ؛ چرا که نقد در معنای واقعی خود چیزی جز " ذکر آمیخته با نقاط قوت و ضعف " نیست و اگر جز این باشد در قالب کینه ورزی می گنجد و عناد . مصاحبه فلاحی مقدم ، عضو شورای شهر اهواز ، با هفته نامه رسانه جنوب در رابطه با نقد حجازی استاندار خوزستان قابل تامل است و بررسی :
" اگر نگاهی به گذشته حجازی داشته باشیم می بینیم که وی در همه دولت ها مسئولیت داشته و به یمن ارتباطاطی که داشت توانست در دولت اصولگرا هم به سمت استانداری دست پیدا کند اما شما از هر کس که سوال کنید هیچ کدام پیشینه حجازی را اصولگرا نمی داند " !
مطلب بالا بخشی از مصاحبه این عضو شورای شهر اهواز است . فلاحی مقدم مصاحبه خود را با فرمایشی از امام زینت می دهد اما در ادامه با نقد غیرمنصفانه شخصیت حجازی ( نه عملکردش ) ، شاید فراموش می کند همین رهبر عزیز فرمودند : " میزان حال فعلی افراد است " . بنابراین بهتر است برای ارزیابی " حال فعلی افراد " معیارهای بنیادین امام راحل را ملاک قضاوت قرار دهیم و اگر چنین شود به یقین می پذیرید که " دو صد گفته چون نیم کردار نیست " .
امروزه تحت زعامت رهبری هستیم که می فرماید : " وحدت و همدلی یکی از نیازهای کنونی است " . یا تفاوت دیدگاه ها و سلیقه های سیاسی باید منجر به اهانت و تخریب شخصیت یک فرد شود ؟ در واقع اگر سخنان این عضو شورای شهر مبنی بر تکنوکرات بودن حجازی و همسفرگی اش با دولت رفسنجانی و خاتمی درست هم باشد آیا دلیلی بر توهین و تخریب شخصیت استاندار و چشم پوشی از خدمات ارزنده دولت عدالت محور در خوزستان می شود ؟
از قدیم گفته اند هر کس یک طرفه به قاضی رود، راضی هم بر می گردد . جناب آقای فلاحی مقدم ! شما به عنوان کسی که خود را اصولگرا می نامید ، چشم تان را بر عملکرد دولت در خوزستان بسته اید و استاندارش را تکنوکراتی می معرفی می کنید که با سلام و صلوات هم می خواهید او را بدرقه کنید ! شما حتا دایره نقد غیرمنصفانه خود را نیز افزایش داده و نمایندگان و دستان و یاران گرمابه و گلستان حجازی را نیز متهم می کنید .
بار دیگر مصاحبه خود را بخوانید :
" شما حلقه اصلی دوستان حجازی را ببینید . همه از نیروهای شاخص کارگزاران استان هستند. " !
" با برداشتن محمود نوری { معاون سیاسی استانداری خوزستان } به برخی از نمایندگان امتیاز داده شد " !
" نگاه کنید ببینید چرا روزنامه دوم خردادی از برکناری نوری و حمیدی نژاد ذوق زده شده اند . " !
آقای فلاحی مقدم ، عضو محترم شورای شهر ! مگر نه اینکه حجازی مشاور ارشد همان استانداری ( حیات مقدم ) بود که شما را به به عنوان مدیر سازمان ملی جوانان منصوب کرد ؟ پس چگونه آن زمان هیچ گونه نقدی و سخنی از تکنوکرات بودن وی بر زبان نیاوردید و بعد به یکباره به دلیل برکناری دوستان و یاران گرمابه خود از معاونین استانداری ، فریاد وارزش ها سر می دهید و اصولگرایی را در خطر می بینید .
اگر به عملکرد محمود نوری و حمیدی نژاد که به گفته شما انتصاب آن ها توسط استاندار حرکتی مثبت بود ، نیم نگاهی می انداختید شاید در گفتن این جمله که " آقای حجازی بعید بود بتواند با عناصری مثل آقای نوری کار کند " اندکی تامل می کردید و تفکرات ساخته و پرداخته رسانه جنوب و آن"مغز متفکرش " ! را با مصاحبه خود امضا نمی کردید .
جناب فلاحی مقدم ! در زمان مدیریت آقای حمیدی نژاد که شما برکناری اش را به اصولگرا نبودن حجازی ربط می دهید ، به 20 درصد از نامه های تقدیمی مردم به رییس جمهوز در سفر اول هیات دولت پاسخ های کلیشه ای داده می شود و همین امر نیز انتقاد استاندار را بر می انگیزد . آیا برکناری ایشان بنا به سلیقه بوده است یا خود معلول کم کاری های ایشان بوده ؟
شما که دم از وعده های تحقق نیافته حجازی می زنید و ایشان را برای استان کوچک می شمارید ( فارغ از نقدی همه جانبه ) و به عنوان یک عضو شورا در برابر انتصابات و عزل مدیران استانداری موضع گیری می نمایید ، آیا تاکنون به عنوان عضو شورای شهر اهواز و منتخب مردم ، به انتصابات سهم خواهانه و اصرار بر گماردن برخی نیروها در شورا و شهرداری نیز معترض بوده اید ؟
آیا به عنوان عضو شورای شهر می دانید اهواز به دلیل بی ثباتی در مدیریت شهری و تغییر پی در پی مدیران شهرداری ، از ابتدایی ترین زیرساخت های واقعی یک کلانشهر بی بهره است ؟
جناب آقای فلاحی مقدم ! بی پرده بگویم . عده ای که خود را مالک و داروغه استان و مطبوعات می پندارند و بارها دست رد به زیاده خواهی های آن ها زده شده ، شما را در حد یک بلندگو برای تفکرات خود می خواهند و می خواهند اظهارات شان را با امضای شما به مردم القا کنند.
عده ای با حاکم کردن فضای " داروغه گری " می خواهند خود را حاکم بر حق مطبوعات معرفی کنند
پرداختن به این موضوع که آیا توهم سبز نشات گرفته از همین تخریبات جاهلانه و تحرکات نابخردانه در جغرافیای کوچک تر است یا خیر ، خود مطلب مفصلی را می طلبد
اول :
در حکایتی آمده : سه گاو نر ، یکی سیاه و دیگری سفید و سومی سرخ رنگ در علفزاری در کمال اتحاد می چریدند . در آن علفزار ، روباهی وجود داشت که به دلیل اتحاد و همدلی هرگز توان آسیب رساندن به آن سه گاو را نداشت.روباه نقشه تفرقه بین آن ها را کشید. در گام اول ، به گاو سیاه و سرخ گفت : کسی نمی تواند از حال ما در این مکان خرم مطلع شود مگر از ناحیه گاو سفید . زیرا سفیدی رنگ او از دور هویداست ولی ما " همرنگیم " ؛ تیره و پنهان. اگر مجال دهید او را بخورم تا از این پس این علفزار برای هر سه ما باقی بماند.
گاو سیاه و سرخ نصیحت او را پذیرفتند و روباه به گاو سفید حمله کرد و او را درید.چند روز دیگر ، روباه محرمانه به گاو سرخ رنگ گفت : رنگ من و تو همسان است . یاریم کن تا گاو سیاه را نابود کنم تا این سرزمین پر علف برای ما که " همرنگ " هستیم باقی بماند. گاو سرخ اغفال شد و روباه در فرصتی مناسب گاو سیاه را هم درید.
- منزل مهردادی می دونی کجاست ؟
- نه نمی دونم
- وایسا ببینم . زود باش هر چی داری رد کن بیا . ساعت ، موبایل ، پول ... زود باش ! وگرنه با چاقو می زنم ...
و من که ساعت 9 شب برای خرید یک آب معدنی از خانه بیرون آمده بودم تا مجبور نباشم از آب اهواز - این معضل چندین و چند ساله که خود حدیث مفصلی دارد - بنوشم ، به ناگاه در هسته مرکزی این کلانشهر خود را در حصار موتورسوارانی دیدم که نه برای خرید و نه برای تفریح ، بلکه برای جیب بری ، جیب زنی و اگر هم خواسته هایشان را برآورده نکنی برای آدم کشی و قتل ، بی هیچ دغدغه ای آمده بودند بیرون.
در راه برگشت به خانه ؛ بی هیچ پول و ... به خودم گفتم حاضرم آب بی کیفیت اهواز را بنوشم ، حاضرم با هزار و یک دردسر دیگر کلانشهر اهواز بسازم و کنار بیایم اما من امنیت می خواهم ...
صفرهایی که فقط باعث تحیر آدم ها می شود !
از آنجا كه يكطرفه پيش قاضي رفتن هميشه آدمها را راضي برميگرداند، حال كه جوابيه ای با زاویه 180 درجه ای ! روابط عمومي محترم را درج می کنیم بد نيست چند نكته را هم از قول خودمان به آن اضافه كنيم تا جانب انصاف شايسته تر نگه داشته شود و دیدمان از سطح کاغذ بلغزد و چند درجه ای بازتر شود.
یکم: آدمی وقتی " گفتم غم تو دارم" حافظ را می خواند از حاضر جوابی های طنز گونه شاخ نبات سر کیف می آید. اما این حاضر جوابی آن هم در قالب طنز در مقوله داستان و ادبیات کهن شیرین است و خواندنی و به کار گیری آن به قول شاعر شیراز " جایی " می خواهد و " مکانی " خاص . و شایسته نیست برای ورود به هر مطلب آن را دستاویز قرار داد – آن هم جوابیه ای که باید بر مبنای آمارهای دقیق باشد تا کلمات طنزگونه.
فرهنگ سازی از نوع جومونگ ؛ جسارت در عمل
شکوه و عظمت فرهنگ برتر را می توان در سریال هایی همچون یانگوم و مجموعه افسانه جوموگ مشاهده نمود . ترویج روحیه دلاوری ، اعتماد به نفس ، اتکا بر ظرفیت های بومی ، جسارت در عمل و .... از نکات قابل تامل در این نوع سریال هاست . صبر بر مصائب و مشکلات و تحمل سختی ها برای رسیدن به اهداف تعیین شده در جای جای این سریال قابل مشاهده است.
در مقابل این نوع سریال ها ، وقتي به مجموعه هاي ایرانی نگاه مي کنيم با سريال هايي به شدت تکراري، غلوآميز و غيرقابل باور طرف هستيم که ترویج روحیه دلاوری و پشتکار در کار و .... جای خودش را به قهر و آشتي عروس و داماد، خيانت و عشق و... می دهد و روحیه مخاطبان ایرانی نیز با چنین سریال هایی ایستا و بی مغزی و همچنین با ترویج کتاب هایی با حکایاتی همچون روباه و زاغ پرورش می یابد و طبع اش هم با مفاهیم مندرج در آن خو می گیری و نتیجه اش عادت به تن پروری ، اسراف ، بی عدالتی می شود . نتیجه اش فرهنگی ایستا و خفته می شود که علاجش توسعه ادراک جامعه نسبت به ماهیت زندگی اجتماعی و تزریق جسارت در رگ های خشکیده ملتی است که سالیان سال در بستر فکری مردمانش ایجاد شده است.
بدیهی است "به" سازی فرهنگ مردمی که به قول شاردن ، سیاح فرانسوی ، سرشار از " عیش و نوش و حقه بازی و راحت طلبی " است با آموزش حکایت روباه و زاغ -در همان ابتدای شکل گیری شخصیت کودکان - میسر نیست بلکه لازمه اش درونی کردن ارزش هایی است که نمودش را نه در کشورهای اسلامی و آموزش های آنان بلکه در جوامعی مشاهده می کنیم که عیش و عشرت و نشاط را در حرکت و تکاپو و کارهای پرزحمت می دانند نه راحت طلبی .
حسن نراقی در جامعهشناسی نخبه کشی پس از ارائه تحلیل هایی در مورد فرهنگ مستعمل ایرانی و درونی شدن عادت " نخبه کشی و تن پروری " در لایه های زیرین جامعه به ارائه مصداق هایی از روزگار سپری شده سه سن از نخبگان (قائم مقام - امیرکبیر - مصدق ) روی می آورد و آن را دلیلی موجه برای تحلیل های خود می پندارد و می نویسد: اندیشه مرسوم جامعه ما ناخودآگاه اول خود را تبرئه می کند سپس گناه همه جنایات را در استبداد و استعمار خلاصه می کند.این در حالی است که در معنی دقیق خواسته های خود و قالب های اجتماعی و چگونگی رشد و نمو واقعیات عینی مسبوق به آن ها تامل نمی کند. وی همچنین با اشاره به اینکه ایرانیان تمام عقب ماندگی خود را به گردن بیگانگان می اندازند می نویسد : برخورد تحلیلی دقیق ، کار فکری سنگینی می طلبد و این از فرهنگ فرسوده ، ناتوان و غیر مولد بر نمی آید. پس بهترین چاره ، پیدا کردن " بز بلاگردان " است و چه بهتر که همه گناه یک هزار سال عقب افتادن و کم کاری در زمینه های مختلف را به گردن استبداد و استعمار بیندازیم.
وی در ادامه می نویسد : هی نگویید ملت ما تمدنی درخشان دارد . بگوييد ملت بگرديد ببينيد چه كم داريم؟ چرا اينقدر درماندهايم؟ چرا متوسط كار مفيد ايرانیها در روز به زير سی دقيقه ميرسد؟ چرا پای صنعت اتومبيلسازی ما بعد از سی سال مونتاژ هنوز اينقدر لنگ ميزند؟ چرا برای پيشبرد هر كار كوچكی بايد روزها و در بعضی مواقع ماهها و سالها وقت گذاشت و اعصاب خراب كرد؟ چرا كارمندان ادارات در اكثر مواقع پدر ارباب رجوع را در میآورند بدون آنكه فكر كنند فردا نوبت خودشان است كه در نقش ارباب رجوع ادارهی ديگر ظاهر شوند؟ چرا سن سكته در اين كشور زير چهل است؟ چرا بیاعتمادی هر روز گستردهتر میشود؟
* آنچه در طول این 14 – 15 ماه از پروژه مسکن مهر خوزستان مشاهده شده چیزی فرای آمارهای مسئولین است. آنچه مشاهده میشود بیابانی ست 20 هکتاری با تپه ای به ارتفاع 4 متر و جاده ای مالرو که توسط زمینهای کشاورزی احاطه شده است.
* اجرایی نشدن پروژهای مسکن مهر در خوزستان بعد از گذشت تقریبا دو سال ، گفتار و كردار متناقض و ارائه آمار های اشتباه ، انصراف تعاونی ها و متقاضیان مسکن مهر و .... گویای حقیقت تلخ شکست پروژه مسکن مهر در خوزستان است
در حالی که اجرای طرح مسکن مهر از مهمترین راهکارهای دولت برای خانه دار شدن افراد کم درآمد به شمار می آید ، اجرای آن در خوزستان با اما و اگرهایی همراه است. عدهاي از جمله مسئولان استان آن را طرحی كاملا موفق ميدانند اما برخی آن را طرحی ناموفق محسوب می کنند که از نظر عملی هنوز به نتیجه ای نرسیده است . از نظرگاه این عده از کارشناسان ، طرح مسکن مهر در خوزستان ، فقط بر روی کاغذ خوب است و در عمل به دلیل موانع بسیار و غفلت مسئولین نتیجه ای نداده و رویای مردم کم درآمد را برای خانه دار شدن بر باد داده است.
نگاهی گذرا بر روند پروژه مسکن مهر در خوزستان و تاسیس شهر های جدید رامین و شیرین شهر ، می تواند چشم انداز اجرای این طرح را در استان مشخص نماید.
پیرزن در برزخ آسفالت و سبزه ، خاک را با سرعت غیرمجاز رنگین می کند و من آهسته مرور می کنم شیون دختری را در سوگ مادر خویش در انتهای آژیرهای ممتد...
* عراقی البته حق دارد شط العرب را دم به دم به روی خرمشهر ببندد ؛ چرا که تنها صادرات خاک عراق که به صورت مهر نماز به این سو می آید ، درست مساوی است با صادرات خرمای خوزستان.
* مزار دانیال نبی در شوش هنوز معجز می کند و استرومردخای از یک امامزاده صحیح النسب هیچ دست کم ندارد
* و این منی ( من شرقی) که از این اعراب بی اصالت چوب ها خورده است اکنون شاد است از حضور اسرائیل که می تواند لوله نفت شیوخ را ببرد و نطفه طلب و انصاف را در دل هر عرب بدوی بنشاند
يهودى ستيزى و دشمنى با موجوديت اسرائيل در ایران ميراث كسانى است چون احمد فرديد . فرديد در سخنان خود بر تنور يهود ستيزى و غرب ستيزى مى دميد و جهان را با تمام سازمان هاى بين المللى بر محور منويات فراماسونرى ها و صهيونيست ها می دانست.
جلال آل احمد نیز ، مفهوم غرب زدگى را از فرديد ستاند و آن را در كتاب خود بکار برد. تا جایی که غرب با صناعاتش را همچون دیوی به تصویر می کشد که باید جان آن را در شیشه کرد. آن را به اختیار خویش درآورد و همچون چارپایی از آن بارکشید...
آل احمد در سفر به سرزمین فلسطین که خود از آن به عنوان " سفر به ولایت عزرائیل" یاد می کند ، اسرائیل را فرصتی می داند برای عقب راندن حکومت های بی قانون عهد دقیانوسی اعراب...
آل احمد در کتاب اش چنین می نویسد:
حکومت یهود در آن سرزمین فلسطین نوعی ولایت است و نه دولت. حکومت اولیاء جدید بنی اسرائیل است بر ارض موعد ، در سرزمینی نه چندان فراخوانده و موعود و به جبر زمانه یا التزام سیاست یا روشن بینی اولیاء...
اسرائیل را باید ولایتی بدانیم و اداره کنندگانش را اولیاء ؛ که به نام چیزی برتر از اعلامیه حقوق بشر گام می زنند ؛ گویی هوایی از یهوه در سر ایشان و آن نبوت ها... و اگر موسی می دانست که قوم را به چه سنگلاخی رهنمون است هرگز بر آن دیار انگ ارض موعود نمی نهاد و قوم را این همه سالیان در تب و تاب نمی برد.
و همین یک وجب خاک اسرائیل همچون مشتی روی میز هلال خضیب ، هم منشا قدرتی است و هم منشا خطری برای حصول یکپارچکی خلافت اسلامی که بسیار کسان از پس مرگ عثمانی ، خوابش را دیده اند...
در چشم من شرقی ، اسرائیل با همه معایبش و با همه تضادهایی که در درون نهفته دارد مبنای قدرتی است و قدم اول است به عنوان نوید آینده ای که دیگر نه چندان دور است.
حکومت اسرائیل از نظر من شرقی ، از طرفی سر پل مطمئنی است برای سرمایه گذاری غرب که پس از جنگ دوم ، به صورتی دیگر و با لباسی دیگر در شرق نمودار شده و بعد تجسم خشن کفاره گناهانی است که هم در آن سال های جنگ فاشیست ها در " داخو " و دیگر داغگاه ها مرتکب شدند.
گناهی است و غربی مرتکب شده و من شرقی کفاره می دهم و سرمایه ای است که غربی صادر می کند و من شرقی پایگاه می دهم.
در این همه اگر راستش را بخواهیم ، مسیحیت حجابی از اسرائیل میان خود و عالم اسلام کشیده است تا من خطر اصلی را نبینم ؛ سر اعراب اینچنین است که گرم شده.
قوم یهود و ایرانی
در عهد بوق داریوش و خشایارشاه ، این من بودم که استر را بر تخت نشاندم و مرخای را به وزارت برگزیدم... مزار دانیال نبی در شوش هنوز معجز می کند و استرومردخای در همدان از یک امامزاده صحیح النسب هیچ دست کم ندارد.
ایران ، یهود ، اعراب
من شرقی غیر عرب ، فراوان چوب اعراب را خورده ایم و هنوز می خوریم با این همه باری که از اسلام بدوش من بوده است و هنوز هست ، ایشان مرا عجم می دانند. رافضی هم می دانند. محرابی برای تشیع من قایل نیستند و چون بدتر از من ، چشم به غرب و صنایع اش دوخته اند ، اصلا مرا نمی بینند که هیچ ، مرا سر خر هم می دانند . بوشهر و بندرعباس من کور شده است تا کویت و بصره ی او ، بندر آزاد باشد.
و تلازه این عرب دیگر عرب نیست . با این همه برای عراقی و مصری و کویتی که مسلما هیچ کدام شان بازمانده عرب دوره جاهلیت نیستند ، تنها منم که هنوز عجم مانده ام. من ؛ یعنی تنها عجم روزگار برای این عرب کادیلاک سوار کنار خلیج فارس ! همه اعجام دیگر حال بدل شده اند به سروران و صاحبان نفت .
حق هم چنین است . چون روزگاری که این من شرقی ، در تن برامکه و بنوعمید و بنو مهلب ، عالم را می گرداند ، گذشته است و به جای زر جعفری ، اکنون دلار و لیره مسلط بر بازار بصره و بغداد و شام است .
و عراقی البته حق دارد شط العرب را دم به دم به روی خرمشهر ببندد ؛ چرا که تنها صادرات خاک عراق که به صورت مهر نماز به این سو می آید ، درست مساوی است با صادرات خرمای خوزستان.
پس از همه این ها اعراب ، اصیل ترین شان سعودیانند که همچون خوکان به " چرا " در منجلابی از نفت سرگرمند ؛ که دست قضای الهی ، کعبه را همچون گوهری در میان شان نشانده است و البته این گوهر برای امرای سعودی تابشی ندارد . چون ایشان سی چهل سالی است که به آخور نفت سرگرم است.
و این سعودی که احترامی برای خود کعبه قایل نیست برای من چه احترامی می تواند قایل شود که زایر کعبه بوده ام ؟
کعبه او اکنون به ریاض نقل مکان کرده است که دکل چاه های نفت به جای گلدسته ی مساجد در زمین هایش روییده و اگر هنوز سعی ای می کنند ، سعی میان صفا و مروه نیست ، سعی میان " آرامکو " و " استاندارد اویل " است یا سعی است میان پاریس و نیویورک با حرمسرایی در پشت سر و آبروریز اسلام ؛ با همه فضاحت ها شان و معالجه بواسیر و پروستات هایشان !
و این منی ( من شرقی) که از این اعراب بی اصالت چوب ها خورده است اکنون شاد است از حضور اسرائیل که می تواند لوله نفت شیوخ را ببرد و نطفه طلب و انصاف را در دل هر عرب بدوی بنشاند و سر خرها بسازد برای حکومت های بی قانون عهد دقیانوسی ایشان.
و این پوسته ها باید به تندباد وحشت سرائیل از جا کنده شوند تا من شرقی بتواند از جبروت حکومت های دست نشانده ی نفت ، خلاصی یابد و حضور اسلام را لمس کند که اکنون زیر زنجیر تانک های امریکایی در سراسر شرق می کوبندش و حضورش را به حضوری مخفی بدل کرده اند و بی دسترس به وسایل انتشاراتی و منابع کسب خبر در خواب اصحاب کهف ، فروش کرده اند...
آخرین ورق پاره های زندگی
خسته شدم ؛ خسته . نمی دانم چرا تمام نوشته هایم با این کلمات شروع می شوند . افکارم پوچ پوچ است و ذهنم خالی خالی . حسی غریب مرا به نوشتن می کشاند. خیلی وقت ها این حس غریب گلویم را می فشارد . زمانی برای رهایی از آن ، در گوشه ای کز می کنم و گاهی نیز به سیاه کردن کاغذهای سفید ...
حالا هم که می نویسم همان حس عجیب با غربتش به سراغم آمده و وجودم را آشفته کرده ... برادرم ... پدرم ... ای کاش ... چه واژه نحسی ... تمام زندگی ام در این واژه گذشت .
خسته ام ؛ خسته . نمی دانم از چه . گذشته که به سراغم می آید بیزاری مرا فرا می گیرد ... کاش ... باز هم گفتم کاش...
همه جا تاریک تاریک است . تنها روشنایی من نور چراغی ست که بر صورت و ورق پاره های اطرافم افتاده . نمی دانم ساعت چند است . بخاری کنارم با شعله ای لرزان ، صورتم را جهنمی کرده و بادی سوزناک از دهان نیم باز اتاق ، سایه طنابی را همراه خود می کشاند.
سایه دستم همچون شبحی سرگردان نوشته هایم را دنبال می کند . می خواهد چیزی را از میان هذیان های درهم من بیابد. پاهایم را در شکم فرو برده ام ؛ سستی و کرختی تمام وجودم را فرا گرفته . می خواهم از یادبودهای گذشته بنویسم اما کسی مرا باز می دارد از این فکر.
تمام زندگی ام تاریکخانه ای بیش نیست . بند بند روح ام پاره شده و با هیچ وصله ای نمی شود درستش کرد الا ... زندگی شاید سراسر دروغ باشد یک دروغ محض ؛ دروغی به بی هویتی سایه روی هذیان هایم .
حرف هایم را کسی به جز سایه دستم جدی نمی گیرد و هر چه می نویسم به بیچارگی ام بیشتر پی می برد. رعد و برق همراه با سوز باد ، افکارم را همچون سایه طناب روی دیوار ، می لرزاند و محو می کند. دیگر رغبتی به نوشتن هم ندارم . صندلی را برمی دارم و می روم بالا .
رعد و برقی خواهد زد و من بر دیوار نقش خواهم بست...
زمستان ۷۸
نمی دانم چند سال پیش بود که فیلم " آسمان از آن ِ من است " را دیدم ؛ داستان یک کودک سرطانی که تنها آرزویش در انتهای زندگی چند ساله اش، به تحقق پیوست: پرواز در آسمان آبی.
ما آدم ها، آدم های بر ساحل نشسته، بی شکر نفس هایی که می آیند و می روند، خود را محصور کرده ایم در دنیای خودمان و نمی دانیم و شاید نمی خواهیم بدانیم که فراتر از مرزبندی ها و آنسوتر از مرزهای خود، آدم هایی هستند از جنس خودمان اما با حال و روز متفاوت؛ کودکانی با آرزوهای کوچک که دوست دارند بازی کنند اما رمق بازی کردن ندارند ؛ دوست دارند بخندند اما بیماری ، لبخندشان را کم رنگ کرده است.
کودکانی که تنهایی شان را با آسمان تقسیم می کنند؛ کودکانی که آسمان آبی فردا از آن ِ آن هاست: کودکان سرطانی.