X
تبلیغات
خوزنا

جاودانگی مادر

سر هم کردن حروف بر خطوط مات کاغذ ، کلماتی را پشت سر هم ردیف می کند که معمولا پایان آن، به گذاشتن یک نقطه ختم نمی شود و این آغازی می شود برای یک ماجرا . ماجرایی که درک عظمت آن شاید برای راوی و راویان مقدور باشد و دیگران تنها با یک " پیام تسلیت " ، چند ثانیه ای مرهمی می شوند بر زخم ابدی . زخمی که گردش روزگار کهنه اش می کند اما همیشه همراهت می ماند و روح ات را خراش می دهد. 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت توسط هادی خوش سیما |

چرخ گردون

پس از چندین و چند سال و بهتر بگویم بعد از 6 سال دوری از دانشگاه ، دوباره فرصتی دست داد تا برای لحظاتی هم که شده خود را در میان دانشگاه ببینم و جمع دانشجویی ؛ اما نه به عنوان دانشجو بلکه اینبار به عنوان یک روزنامه نگار . خاطرات بد و خوب آن دوران که همگی رنگی از لبخند به خود گرفته ، در چند ساعت حضور در دانشکده علوم شهید چمران و شرکت در نشست هفته فرهنگی ، از پستوخانه دل و ذهن خارج شد و غربتی همراه با دلتنگی نصیب ام کرد. نمی گویم قهر روزگار اما چرخ گردون هزار چرخ خورد و مرا از آرزوی دیرینه ام دور کرد : آرزوی تدریس در دانشگاه....

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هادی خوش سیما |

صبح بخیر ، سیمای خوزستان !

در اوج تحولات مصر و پس از سرنگونی حکومت حسنی مبارک، خبری از صدا و سیمای ملی پخش شد مبنی بر اینکه مردم مصر پس از تسخیر سفارت اسرائیل غاصب، سفارتخانه آمریکا را هم تسخیر کرده اند. این خبر در آن زمان بازتاب گسترده ای در صدا و سیمای ملی داشت و بخش های مختلف خبری چندین بار این خبر را روی آنتن بردند : امروز سفارت آمریکا در مصر تسخیر شد ...

یکی دو هفته ای از این خبر گذشت و مجری اخبار پرمخاطب 30: 20  در برنامه پارک ملت حضور یافت و ضمن اشاره به تحولات لیبی و تعطیلی سفارت ایران در آن زمان حساس ، به موضوع مصر نیز پرداخت و چنین گفت : برخی مسئولین چندین بار تماس گرفتند و گفتند سریع دوربین های خود را بردارید و به محل سفارت آمریکا بروید. مردم حمله کرده اند و سفارت را تسخیر نموده اند... دوربین ها را برداشتیم و به محل سفارت آمریکا رفتیم اما دیدیم که هیچ خبری نبود... سفارتخانه تسخیر شده بود اما نه امروز ، بلکه دو هفته پیش ! و ما 14 روز دیر آمده بودیم و مسئولین نیز توقع فیلم و گزارش داشتند !

حالا این ماجرا حکایت صدا و سیمای خوزستان هم شده است. یک ماهی است که گزارش " رویا " دختری که در انتظار جراحی به سر می برد در پایگاه خبری شوشان و سایت خبری تابناک و به تبع آن در سایر نشریات و رسانه های دیگر منتشر شده و پس از 30 روز و در آستانه عمل جراحی این دختر خوزستانی و هماهنگی های ایجاد شده برای درمان رویا ، صدا و سیمای خوزستان و گروه واحد خبر از خواب بی خبری بیدار شده و در یک فیلم چند دقیقه ای دردهای رویا را بر اساس منابع خبری منتشر شده در سایت ها به تصویر کشیده است.

این فیلم که بیشتر شبیه یک تیزر تبلیغاتی بود تا پرداختن به دغدغه" رویا" در روز سه شنبه هفته گذشته منتشر شد و جالب اینجاست که یک روز پس از انتشار ، دوباره خبری از صدا و سیمای خوزستان پخش می شود مبنی بر اینکه پیگیری های واحد خبر سیما منتج به نتیجه شده و استاندار دستور رسیدگی داده است ! این نوع اخبار در حالی منتشر می شود که از مدت ها قبل شرایطی برای جراحی رویا در بیمارستان لقمان و بیمارستان طالقانی اهواز مهیا شده بود . ضمن آنکه گزارش رویا نه تنها بازتابی فراروان در سطح کشور داشت بلکه ایرانیانی از سراسر جهان همچون آلمان ، کانادا و .... در پی کمک به این دختر بر آمدند .

باید دید صدا و سیمای خوزستان که در ساليان اخير با فراز و نشيب‌هايي همراه بوده و متأسفانه در انعکاس بموقع اخبار و تعامل با شبكه‌هاي سراسري و انعكاس اخبار استاني در شبكه‌هاي سراسري عملكرد قابل دفاع و رضايت بخشي نداشته با چه هدف و نیتی پس از انجام مراحل جراحی رویا و پیگیری های انجام شده وارد گود می شود و ضمن مصادره چنین گزارشی ، به نتیجه رسیدن آن را به استاندار و دیگر مسئولین نسبت می دهد.

اگر صدا و سیمای خوزستان می خواهد به رسالت اصلی خود عمل نماید و به موضوع رویا بپردازد این سوال را از مسئولین خود  و همچنین مدیران استان از جمله استاندار ، کمیته امداد ، بهزیستی و .... مطرح نمایند که در 18 سال رنج های رویا کجا بودند و چه می کردند که حالا همگی به فکر رویا و درمان او افتاده اند؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

آنچه از محرم به ما نرسید !

ماه محرم که می شود شور و حالی بین مردم می افتد. محرم همه را مجذوب خود می کند ؛ از آن نوزاد چند ماهه گرفته که با پیراهنی سبز و سربند یا ابالفضل در گهواره علی اصغر آرام می گیرد تا آن پیرمرد 70 ساله که با شالی بر کمر در دسته های زنجیر یا سینه زنی ردیف اول را بخود اختصاص می دهد تا نشان دهد شور حسینی پیر و جوان نمی شناسد.

اما نکته مغفول در این عزاداری ها انتقال پیام عاشوراست نه تشنگی حسین و یارانش . به قول دکتر شریعتی حسین (ع) بیشتر از آب ، تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش زخم های تنش را نشان مان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...

از محرم و قیام حسین (ع) فقط سینه زدن و لباس سیاه بر تن نمودن نصیب ما شده و بس . دوستی می گفت حسین هنوز هم مظلوم است چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد او هم می‌رود تا سال بعد ! تا یاد بعد....

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

تظاهر به بدبختی و خوشبختی در ما ایرانی ها

در سفری که همین دو سه روز پیش به شیراز داشتم شاهد صحنه ای مضحک و تاسف آور در اتوبوس بودم : اتوبوس شیراز به اهواز در ترمینال کاراندیش پس از سوار شدن مسافران دو بار ایستاد که در این توقف ها ، سه گدا بالا آمدند و هر یک با بلبل زبانی یا زبان بی زبانی دست نیاز دراز کردند . در این بین گدایی ناخواسته دو بار بالا آمد و بار اول تظاهر به مریضی مادرش کرد و دفعه دوم خودش را به لنگی زد و پایش را همچون آدم های شَل ، کف اتوبوس می کشید و زبانش را تا نیمه در آورده بود !

تظاهر در زندگی ما ایرانی ها ساری و جاری ست و حالت های مختلفی دارد. ما ایرانی ها یا از این ور بام می افتیم یا از آن ور . گاه آنقدر از فقر و بدبختی خود می نالیم که اشک ها را در می آوریم و گاه آنقدر فخر فروشی می کنیم که دیگران فکر می کنند گنج قارون زیر پایمان نهفته است ! 

حسن نراقی در جامعه شناسی خودمانی بحثی مفصل اندر تظاهر و دو رویی ما ایرانی ها دارد و مثالی جالب در این زمینه آورده و می نویسد :  کدبانوی خانه از مقدار پرتقالی که برای بچه‌هایش می‌خرد اول درشت ها را سوا می کند برای ‌میهمان، کوچک‌ها و یا به عبارتی درجه دو‌ هایش را می دهد به بچه‌ها. یعنی چه؟ یعنی اینکه میهمان بداند ما همیشه پرتقال درشت مصرف می‌کنیم. این را می‌گوییم تظاهر ... 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

آخرین ورق پاره های زندگی

قبل از تحریر : از 14 یا 15 سالگی با " آبجی خانم " و " داش آکل " هدایت خو  گرفته بودم و به همین دلیل سال 81 پایان نامه ای را برای مقطع کارشناسی انتخاب نمودم که مرا بیشتر در صادق هدایت و افکارش غوطه ور کرد. به پیشنهاد استاد ارجمند جناب دکتر صالحی موضوع جنبه های سورئالیستی در بوف کور را برگزیدم و یک سالی را با خواندن آثار کافکا ، آندره برتون و دادائیست ها گذراندم و در این بین شاهکار ادبی هدایت و دیگر آثارش را چندین بار مرور کردم . همزمانی این پایان نامه با فوت پدرم مرا در غمی عمیق فرو برد و  نگارش متنی را رقم زد که اکنون پس از سال ها از لابه لای دفتر خاطراتم پیدا شده است. تاریخ نگارش این متن سال 138۲ است : 

 خسته شدم ؛ خسته . نمی دانم چرا تمام نوشته هایم با این کلمه شروع می شوند . افکارم پوچ پوچ است و ذهنم خالی خالی . حسی غریب مرا به نوشتن می کشاند. خیلی وقت ها این حس عجیب گلویم را می فشارد . زمانی برای رهایی از آن ، در گوشه ای کز می کنم و گاهی نیز به سیاه کردن کاغذهای سفید ...

حالا هم که می نویسم همان حس با غربتش به سراغم آمده و وجودم را آشفته کرده ... پدرم ... ای کاش ... چه واژه نحسی ...  تمام زندگی ام در این واژه گذشت . خسته ام ؛ خسته . نمی دانم از چه . گذشته که به سراغم می آید بیزاری مرا فرا می گیرد ... کاش ... باز هم گفتم کاش...

همه جا تاریک تاریک است . تنها روشنایی ، نور چراغی ست که بر صورت و ورق پاره های اطرافم پهن شده .  نمی دانم ساعت چند است . بخاری کنارم با شعله ای لرزان ، صورتم را جهنمی کرده و بادی سوزناک از دهان نیم باز اتاق ، سایه طنابی را همراه خود می کشاند.

سایه دستم همچون شبحی سرگردان نوشته هایم را دنبال می کند . شاید می خواهد چیزی را از میان هذیان های درهم من بیابد. پاهایم را در شکم فرو برده ام ؛ سستی و کرختی تمام وجودم را فرا گرفته . می خواهم از یادبودهای گذشته بنویسم اما کسی مرا باز می دارد از این فکر.

تمام زندگی ام تاریکخانه ای بیش نیست . بند بند روح ام پاره شده و با هیچ وصله ای نمی شود درستش کرد الا ... زندگی شاید سراسر دروغ باشد یک دروغ محض ؛ دروغی به بی هویتی سایه روی هذیان هایم .

حرف هایم را کسی به جز سایه دستم جدی نمی گیرد و هر چه می نویسم به بیچارگی ام بیشتر پی می برد. رعد و برق همراه با سوز باد ، افکارم را همچون سایه طناب روی دیوار ، می لرزاند و محو می کند. دیگر رغبتی به نوشتن هم ندارم . صندلی را برمی دارم و می روم بالا . رعد و برقی خواهد زد و من بر دیوار نقش خواهم بست...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

وقتی به جای دبستان وارد پیش دبستانی شدم !

اولین ها همیشه شیرین نیست اما اولین ها تا ابد در ذهن می ماند. اولین روز مدرسه ... اولین ساعت های تنهایی و غربت در هیاهو ... مهر ماه بود و تازه به محله جدید اسباب کشی کرده بودیم. دیوار به دیوار مدرسه ای قرار داشتیم که هم دبستان بود و هم پیش دبستانی . کیف بر دوش وارد کلاسی شدم که خانمی جوان با لبخندی به استقبالم آمد. ردیف یکی مانده به آخر خالی بود . پدر و مادرها بیشتر از بچه ها در کلاس جنب و جوش داشتند. معلم ردیف به ردیف اسامی را می خواند و از بچه ها می خواست که خود را معرفی کنند. نوبت به من که رسید گفتم : هادی خوش سیما هستم کلاس اول ابتدایی.... معلم با تعجب نگاهی به لیست انداخت. دستم را گرفت و به کلاسی دیگر برد. تازه فهمیدم به جای دبستان وارد پیش دبستانی شده بودم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

اولین حضور در اهواز

مهرماه سال ۱۳۷۹ اولین تجربه حضورم در اهواز بود. قبل از اینکه به این شهر بیایم چند صباحی در بندرعباس بودم و با حال و هوای شهرهای جنوبی تقریبا آشنا بودم. هوا گرم بود و شرجی .

صبح ساعت شش با اتوبوس به ترمینالی رسیدم که بر سر درش نوشته شده بود : ترمینال زاگرس . بعدها یاد گرفتم که برای رفتن به این ترمینال کافی ست دستت را بالا ببری و سه انگشت را به نشانه سه راه خرمشهر نشان دهی تا تاکسی کنار پایت ترمز کند وگرنه در شلوغی نادری یا فلکه ساعت و قیل و قال مسافران ، صدایت به گوش راننده نمی رسد تا متوجه شود کجا می خواهی بروی . البته برخی راننده ها جدا از ایما و اشاره ، تبحر خاصی هم در لب خوانی پیدا کرده اند و هنوز " سه" سه راه از دهانت بیرون نپریده سوارت می کنند !

بی خوابی شبانه و کمردرد حاصل از صندلی های خشک ایران پیما را در هیاهوی شرجی صبح دم اهواز فراموش کردم و یک راست رفتم به سمت تاکسی سرویس ترمینال . خیابان خلوت بود و راننده گازش را گرفت و چراغ قرمز را رد کرد و مرا به جایی رساند که چندین دانشجوی جدید الورود برای ثبت نام مقابل در بسته دانشگاه شهید چمران ازدحام کرده بودند. نه خبری از ستاد استقبال بود و نه حتا آب خنک و گوارایی مهیا.


 بعد التحریر : خاطرات گذشته من تقریبا با از بین رفتن سه دفتر، نیست و نابود شد و آنچه در ذهن مانده را دست و پا شکسته از این پس اگر عمری باقی بود در فضای مجازی تحت عنوان یادداشت های بچگانه خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

هفت یا هشت سال پیش مثل حالا نبود که نرم افزاری برای صفحه آرایی باشد و رایانه ها و خبرنگاران فراوان . ذو کامپیوتر و یک پرینتر و چند چسب کاغذ و قیچی ، تمام داشته های ما بود در نشریه جنوب و غرب فارس (عصر مردم). اتاقی سه در چهار ، مامنی بود برای شورای نویسندگان و گرد آمدن و گپ زدن با هم . هنوز سر و کله اینترنت وایمکس یا وایلس پیدا نشده بود .

با هزار زحمت از طریق کارت های دو یا پنج هزار تومانی به اینترنت وصل می شدیم و نهایت استفاده ما از آن ، کپی عکس و تصویر بود. مثل حالا نبود که از در و دیوار اینترنت خبر ریخته باشد و متوسل به کپی پیست شویم !

مطالب از هر نوع بر کاغذی نوشته می شود و آنگاه تاپیت و سپس با اندازه هایی که صفحه آرایِ قیچی به دست می داد پارگراف ها تنظیم و بعد دکمه پرینت زده می شد. حالا نوبت به صفحه آرا می رسید که با خط کش خانه های ماکت را می شمرد و اندازه می گرفت و خبرهای کاغذی را برش می داد و با چسب می چسباند .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

یک بامداد : صدای جیغ و فریاد زنی مرا به کوچه کشاند. گربه شبگرد محله هم زیر نور بیرون زده از پنجره ، سرش را از میان زباله ها به جستجوی صدا بیرون آورد. صبح ، فروشنده دوره گرد گفت : دیشب جوانی خودش را دار زد و مادرش نیز سکته کرد..... به همین سادگی ....

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

عروس هزار داماد !

دنیا بر عکس حرکت چرخشی و انتقالی زمین که زمانی کاشف اش را زیر تیغ تحجر کلیسا برد ، ایستاده و من به سکوت و سکون اش ایمان دارم . هزاران هزار قلب را در خود فرو برده و خود هیچ نمی تپد. جوانی ها را زیر تیغ زمان برده و خود همچنان جوان است ؛ این است راز سکوت و سکون عروس هزار داماد !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

" سرانه " موش هر اهوازی چقدر است ؟

دیدن موش های چاق و چله و البته تنبل برای ما اهوازی ها تبدیل به عادت شده و اگر صبح هنگام چشمان مان به جمال موش ها روشن نشود روزمان بر مدار نمی گردد. اگر ساکن پایین شهر هم باشی و در محلات بی در و پیکر زندگی کنی هر روز با بوی تعفن شاهد جست و خیز موش ها خواهی بود و صحنه بی بدیلی از هنرنمایی را مجانا خواهی دید فقط باید جورابت را هنگام بیرون آمدن از خانه روی پاچه شلوارت بکشی تا خدای ناکرده پاچه مبارک لانه موش نشود . 

کسانی هم که روزی روزگاری سرباز وطن بوده اند و به چپ چپ به راست راستی یاد گرفته اند می توانند از تجربیات آن سال ها نهایت استفاده را برده و پاچه شلوار را با گت ( همان کش خودمان !) سفت نمایند و بدین طریق موش ها را غافلگیر کنند.

بعدالتحریر :

 این روزها واژه سرانه در لابلای سخنان مسئولین کاربرد فراوانی دارد و کمتر مدیری یافت می شود که بر بالای منبر رفته و از سرانه حرف نزند. یا از سرانه شیر صحبت می شود یا از سرانه کتاب و کتابخوانی یا از سرانه مصرف هر ایرانی . سرانه آموزشی ، سرانه تسهیلات بازنشستگی ، سرانه چای کارمندی ، سرانه مصرف گاز و آب و برق ، سرانه یارانه و هزار سرانه دیگر  که آدمی از خواندن و شنیدن آن سرسام می گیرد ! 

از آنجا که موش ها نیز در زندگی شهروندی سهم بسزایی دارند پیشنهاد می شود سرانه موش برای هر شهروند اهوازی نیز مشخص شود و سهم هر فرد تعیین گردد ! سرانه موش برای هر شهروند تهرانی البته در مناطق جنوبی شهر به ۶ سر در روز رسیده است . به نظر شما سرانه اهوازی ها چقدر می شود ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

 
اشتباه ما ایرانی ها در انتخابات !

نکته اول : یوسف فرامزی در کتاب " پاسخ به یک سوال خودمانی " درخصوص قتل امیرکبیر توسط شاه قاجار چنین می نویسد : نباید تصور شود که شاه دستور قتل امیرکبیر را در حمام فین کاشان صادر کرد بلکه این افکار عمومی و فرهنگ پوسیده و مهجور مردمان ایران بود که چنین شخصی را شاه کرد و باعث شد حکم قتل یک نابغه صادر شود. تا زمانی که ما مردم چنین باشیم چنین اتفاقاتی خواهد افتاد.
 
اتفاقات اخیر کشور و نابسامانی ها در حوزهای مختلف از جمله اقتصاد و بی ثباتی در مدیریت ها نیز مشمول همین مسئله ای ست که یوسف فرامرزی در کتاب خود بدان اشاره کرده است : معیارهای مردم در یک « انتخاب» است که سقوط یا صعود و پیشرفت یا پسرفت مملکت یا شهری را رقم می زند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

قضاوت های سطحی ما ایرانی ها به عنوان مخاطب !

وقتی اسم تخریب می آید آدمی یاد چند چیز می افتد. اگر سبزاندیش باشی و درگیر مسائل زیست محیطی ، بی درنگ به یاد لایه ازن می افتی که به دلیل آلودگی فضا و به دست ما انسان ها دارد تخریب می شود و سوراخ !  اگر خوزستانی هم باشی این روزها با شنیدن کلمه تخریب به یاد علی بن مهزیار اهوازی خواهی افتاد که بر اثر یک اشتباه مهندسی در تعریض ، حرم با خاک یکسان شده و کسی هم جوابگو نیست که چرا چنین شده و دلایل ، بیشتر توجیه است و رفع یا سلب مسئولیت.

اگر هم اهل رزم باشی تخریب و تخریب چی معنای خاص خودش را می یابد. اما این روزها این واژه هویت تازه ای به خود گرفته و در گفت و گوهای عامیانه و نطق های میزنشینان کاربرد فراوان پیدا کرده و هر کس اندر مضرات آن سخن ها می گوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

فضای بلدالملکی بر ادارات و سازمان ها !

چه بخواهیم چه نخواهیم سریال های مناسبتی و غیرمناسبتی برای مدتی اندک هم که شده ورد زبان ما ایرانی ها می شود.  قهوه تلخ نیز در زمره این سریال هاست  که خارج از امواج سیما و در قالب سی دی ، چه با سانسور چه بی سانسور وارد خانه ها شده و برخی از صحنه های آن جامعه شناسی غلط خودمانی را به طنز کشید. جدا از صحنه های لوس و بی مزه این سریال، برخی تکه کلام ها، وقایع یا بهتر بگوییم فجایع جامعه را عیان می کند و پرده از آن بر می گشاید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |

مجوزهای کیلویی ارشاد !

در حال نوشتن مطلبی در رابطه با نشریات محلی و کارکردهای آن بودم که عادل خان طیبی سردبیر خوش ذوق اما اسبق ندای بهبهان که هفته نامه اش روزگاری در صفحه آرایی و گزارش تک بود مثل همیشه شروع به خبر خوانی آن هم با صدای بلند کرد: در جلسه هيأت نظارت بر مطبوعات تقاضاهاي صدور مجوز نشريات استان‌ چهارمحال و بختياري، همچنين شماري از نشريات عمومي مورد بررسي قرار گرفت که طي آن 36 نشريه مجوز انتشار دريافت کردند.

این حاتم بخشی ! را فعلا داشته باشید و این مطلب را بخوانید :

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت توسط هادی خوش سیما |