تبليغاتX
خوزنا

ایرج بسطامی را زلزله بم شناساند و علاءالدین را کوچ پاییزی – این است رسم دیرینه ی ایرانی : مویه بر مفاخر فرهنگی و ملی .

و در این بین ، عده ای بنا به علایق و کسانی بنا به جوانب ، با برپایی محافل یا کلنگ زنی اماکن ، هریک ، سنگ آنان را به سینه می زنند تا سنگی بر بنای وحدت فرهنگی بیفزایند.

و این ، هرچند نوشدارویی ست پس از مرگ ، به هر حال ، تلاشی ست در خور.

اما ...... چند صباحی است افرادی سرخورده و مطرود از مسائل کلان استان ، در کسوت فرهنگ ، با رفتاری غیرمعقولانه سعی در بی اثر کردن چنین قضایایی دارند و در راه نیل به اهداف خویش از هیچ کاری فروگذار نکرده اند و نمی کنند ؛ حتا از توهین به صدای راستین ایل بختیاری – علا الدین مسعود بختیاری .

اینان ، با طرح مطالبی خلاف واقع و ناراست علیه مسعود بختیاری ، به عرصه مخالفت با نام گذاری تالاری به نام وی آمده و شروع به جوسازی کرده اند فارغ از اینکه با توهین به مسعود بختیاری ، هویت فرهنگی و قومی ایل بختیاری را زیر سوال می برند؛ ایلی که با مال کنون و هی جار و تاراز زندگی می کنند ؛ قومی که مسعود برای آن ها احیاگر هویت بختیاری ست  و چه عشق ها و چه شورهای جوانان ایل که با صدای او پیوند خورده .....

باید گفت ، چشم پوشی در قبال این پرخاشگری ، خیانت به فرهنگ ایران زمین است ، چه ، این جوسازی با هر هدفی ( خواه با هدف کسب منصب  خواه با نیت انتقام ) احیاگر همان مسائلی است که سرمایه گذاران صهیونیسم  فیلم هایی مانند 300 مطرح می کنند و در سر می پرورانند : توهین به فرهنگ ایرانی و این بار بختیاری.

 

در این زمینه بخوانید:

مصاحبه مطبوعاتی مدیرکل فرهنگ و ارشاد خوزستان

 

گفتگوی شوشان با منجزی، آبتین ، احمدی و کیانوش راد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 9:4 توسط هادی خوش سیما |

فرهنگ سازی از نوع یانگوم ؛ جسارت در عمل

 

شکوه و عظمت فرهنگ برتر را می توان در قسمت پایانی مجموعه جواهری در قصر و از زبان افسر مینجانگو مشاهده نمود:

" یانگوم همیشه در حال مبارزه است. اگر بداند که می تواند جان یک آدم را نجات بدهد ، همه کاری برای نجاتش انجام می دهد".

پایانی که باید آغازی برای فرهنگ خفته ایران زمین باشد ؛ فرهنگی ایستا و بیمار که علاجش توسعه ادراک جامعه نسبت به ماهیت زندگی اجتماعی و تزریق  جسارت در رگ های خشکیده ملتی است که سالیان سال حاکمان بیگانه (ترک و تازیان و مغول ) در بستر فکری  مردمانش حکومت کرده اند.

گرنفون ، شاگرد معروف سقراط ، روحیه ایرانیان عهد خودش (زمان اردشیر دوم ) را بدین گونه توصیف می کند:

"... روح ورزشکاری و سلحشوری در ایرانیان به کلی مرده و به تن پروری و پرخوری  خو کرده اند. تقوای پارسیان در آن ها خاموش شده است ... برخلاف گذشته ، بی عدالتی و حب منافع نامشروع و بی شرفی در نزد آن ها ترقی کرده است . پارسی و مردمانی که تابع آنان هستند ، این روزها تقدس شان نسبت به خدایان ، احترام شان به والدین و انصافشان درباره خلق کمتر از آن است که در سابق بود..."

 

بدیهی است "به" سازی فرهنگ مردمی که به قول شاردن ، سیاح فرانسوی ، سرشار از " عیش و نوش  و حقه بازی و راحت طلبی " است  با آموزش حکایت روباه و زاغ -در همان ابتدای شکل گیری شخصیت کودکان - میسر نیست بلکه لازمه اش درونی کردن ارزش هایی است که نمودش را نه در کشورهای اسلامی و آموزش های آنان بلکه در جوامعی مشاهده می کنیم که عیش و عشرت و نشاط را در حرکت و تکاپو و کارهای پرزحمت می دانند نه راحت طلبی .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:18 توسط هادی خوش سیما |

مدیر خانه شاعران ایران طی سخنان توهین آمیزی زادگاه شاعران جنوب را خرابه ای دانست که ارزش به خاکسپاری شاعرانش را هم ندارد.

وی اظهار داشت : دفن پیکر مرحوم قیصر امین پور در گورستان شهر گتوند به نفع شعر کشور ما نیست.

ایشان  که در هنگام انتقال پیکر شادروان آتشی به بوشهر، به شدت با اینکار مخالفت نموده و سخنان تحریک آمیزی نیز بر زبان جاری کرده بود، این بار نیز سعی اش بر این بود  که جلوی انتقال پیکر شادروان قیصر امین پور را به زادگاهش (گتوند) بگیرد  اما این بار نیز با بی توجهی مردم خوزستان روبرو شد و جنازه قیصر امین پور به زادگاهش گتوند انتقال یافت و به خاک سپرده شد.

توهین راکعی به مردم جنوب،  نشان از خشم وی از بی توجهی جنوبی ها به این مرکزنشینان است که حتا پیکر شاعران و هنرمندان ما را نیز برای مقاصد تبلیغی خود می خواهند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 11:43 توسط هادی خوش سیما |

سخن گفتن از مردي كه وجدان بيدار ايران است بسي مشكل است. اگر مي خواستم تمام حرف هايم را در عبارتي خلاصه كنم دست به دامان شاملو مي شدم: “ روزگار غريبي ست... ! ”  آثار هدايت كه “ گهي چنان است و گهي چنين ” رنجنامه نسلي است كه تلخكامي چشيده اند. روايت زندگي است با تمام بودها و نبودها و بايدها و نبايدهايش.

نوشته هايش تنها روايت دردها، كژي ها، ناراستي ها، پوچي ها و بن بست ها نيست بلكه درس بزرگي است براي آموختن زندگي در جامعه. درس غرق نشدن در منجلاب جامعه اي است كه هركس به فكر خويش است. درد هدايت فقط يك درد نيست. از آن صداي فرياد مي آيد، فريادي كه واكنشي است در برابر “ صداي اره بر استخوان ” دردي است از جنس درد.

هدايت مي گفت و مي نوشت و مي جوشيد و مي خروشيد و سيل آسا جاري مي شد و زماني كه از دست رجاله هاي بي حيا و گدامنش و از دست اين “ جويبارهاي كم عمق ” به ستوه آمد ، به مرگ مي گريزد - مرگ در آثارش پديده اي می شود زيبا كه توسط آن مي توان از تمام پليدي ها رهايي يافت:

و فوت بايد كرد كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ

آبجي خانم عنوان و شخصيت اصلي يكي از از داستان هاي رئاليستي ( رئاليستي انتقادي)، صادق هدايت و قصه دختري است كه .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 18:36 توسط هادی خوش سیما |

یوسف فرامرزی در "پاسخ به یک سوال خودمانی " در ارزیابی رفتار جوامع غربی و جامعه عقب رانده شده ی ایرانی این گونه می گوید:

.... در واقع این جوامع (غربی) و مدیران و مجریان آن ، اصیل ترین روش را برای برقراری نظم و انضباط و امنیت اجتماعی از طریق وارد کردن عناصر فرهنگی و رعایت قانون در ساختار فرهنگی جامعه انتخاب کرده اند. آن چنان که مردم ، آن را به عنوان امری مطلوب خود قبول نموده و در عمل به آن نهایت سعی و دقت را می نمایند. تعهد این مردمان تنها به رعایت قواعد اجتماعی از سوی خودشان ختم نمی شود بلکه آنان خود بخود و بدون آنکه کسی از آن ها خواسته باشد پاسداران حریم مقدس قانون در برابر هر خاطی می باشند.

این است که در آنجا مردم خود پاسبانانند و این جلوه ای از فرو ریختن مرز بین دولت و ملت می تواند باشد.

این رفتار مردمی ، از قضا چیزی است که در عقاید دینی ما تعریف شده است به امر به معروف و نهی از منکر. اما فقط در گفته هاست و اگر هم به ندرت انجام شود به فاجعه ، قتل ، جنایت ، کینه و دوشنی تبدیل می شود ؛ گویی چنین عقایدی حتی به گوش این جامعه نیز نخورده است.

سخنی از  سید جمال الدین اسد آبادی شاید مصداقی از این اظهارنظر آقای یوسف فرامرزی در رابطه با رفتار جوامع مختلف در سعادت و شقاوت دنیوی باشد: رفتم غرب اسلام دیدم ، آمدم شرق مسلمان دیدم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:37 توسط هادی خوش سیما |

ازبزرگ مرد شوريده اي چون مولانا، باتمام وجوه آشكار و نهان و شخصيت شكوهمند وافكار ژرف و وسيع اش سخن گفتن چونان دل بستن به شنا دراقيانوسي است به هم نفسي جاني خسته ،ودست وپايي بسته،اما بي شك مي توان از درياي زلال سخن و انديشه اش آبي به صورت زد ونوميد نبايد بود و كه :

                      آب دريا را  اگر نتوان كشيد              هم به قدر تشنگي بايد چشيد

در روزگار ما كه گشتن در پي انسان كامل وجستن دياري كه كاملان درآن نفس مي كشند در لابلاي هياهوي ماشين و سياست گم شده، بيش از هرزمان ديگري جاي بزرگ انديشاني مثل جلال الدين محمد بلخي خالي است. ازروزي كه استاد گران سنگي اين حكايت را تعريف كرد تاكنون،هرگاه نام اين شاعربزرگ را مي شنوم حتما و بي درنگ ،به ياد آن حكايت مي افتم كه : از رينولد نيكلسون ، دانشمند ، خاور شناس،اديب انگليسي و شارح ابيات مولوي و غواص درياي پر گهر افكار وي ،مي پرسند كه به كدام دليل اين همه با مولوي انس گرفتي و اشعارش را بركاوي و ترجمه كردي ؟ گفت : من حيفم آمد مردم انگلستان ( مغرب زمين) از انديشه اين مرد بزرگ محروم باشند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:1 توسط هادی خوش سیما |