سخن گفتن از مردي كه "وجدان بيدار ايران " است بسي مشكل است. اگر مي خواستم تمام حرف هايم را در عبارتي خلاصه كنم دست به دامان شاملو مي شدم: “ روزگار غريبيست... !” ؛ روزگاری كه هركس گليم خویش را به قيمت زير آب كشيدن گليم ديگران از آب مي كشد.
آثار هدايت كه “ گهي چنان است و گهي چنين ” رنجنامه نسلي است كه تلخكامي چشيده اند. روايت زندگي است با تمام بودها و نبودها و بايدها و نبايدهايش.
نوشته هايش تنها روايت دردها، كژي ها، ناراستي ها، پوچي ها و بن بست ها نيست بلكه درس بزرگي است براي آموختن زندگي در جامعه. درس غرق نشدن در منجلاب جامعه اي است كه هركس به فكر خويش است. درد هدايت تنها يك درد نيست از آن صداي فرياد مي آيد ؛ فريادي كه واكنشي است در برابر “ صداي اره بر استخوان ” ؛ دردي است از جنس درد.
هدايت مي گفت و مي نوشت و مي جوشيد و مي خروشيد و سيل آسا جاري مي شد و زماني كه از دست رجاله هاي بي حيا و گدامنش، معلومات فروش و چشم و دل گرسنه و از دست اين “ جويبارهاي كم عمق ” به ستوه آمد ، به مرگ مي گريزد . مرگ در نظرش پديدهای می شود زيبا كه مي توان توسط آن از تمام پليدي ها رهايي يافت:
و فوت بايد كرد
تا پاك پاك شود
صورت طلايي مرگ
آبجي خانم عنوان و شخصيت اصلي يكي از از داستان هاي رئاليستي ( رئاليستي انتقادي)، صادق هدايت و قصه دختري است كه به سبب زشت بودنش هرگز موفق نمي شود خواستگار پيدا كند و سرانجام دست به خودكشي مي زند. آبجي خانم دختري است.....ادامه در باشگاه اندیشه