آدم های عوضی
گاهی عوض می شویم و گاهی عوضی . ما آدم ها بعضی وقت ها عوضی می شویم و می زنیم به کوچه علی چپ ؛ کوچه ای که باران دروغ از زمینش می بارد ! و دامان مان را خیس می کند : همان تردامن صوفی ها می شویم .
کافی ست قطره ای ببارد – از بالا یا از زمین – حکایت همان قطره قطره می یابد که دریایی می شود – دریایی از دروغ . و تو را خیس می کند و شکوهت را باتلاقی ؛ که هر چه دست و پا می زنی بیشتر فرو می روی ... فرو می روی در چاهی که " نزهت السلطنه مسعود بهنود " * برای پاک شدن و رهایی از دنیای رجاله ها خود را در آن غرق کرد . اما ، برعکس آن دخترک معصوم ، غرق شدن مان از ناپاکی ست ُ در ناپاکی...
* رجوع شود به رمان خانوم - نوشته مسعود بهنود
اندر احوال دل
عشق ورزیدن و دوست داشتن یک چیز را - حالا هر چه می خواهد باشد ؛ یک شیء ، یک انسان یا رویایی کودکانه – باید در درونت بجویی ؛ در اعماق ضمیرت ؛ در کنج دلت .
چرا اسم دل را دل گذاشته اند ، نمی دانم . اگر کمی سفسطه کنم ، می گویم : دل همان دلّ است ؛ دلالت کننده . دلالت به رذالت یا عظمت . بعضی وقت ها که گناه سراغ مان می آید یا بهتر بگویم ما به سراغ معصیت می رویم ، دل نیز همزمان با سایر اعضا ، سیاه می شود . و این را حس کرده ام من . ظلمات درون و سیاهی دل – غمگینی پس از گناه – خود دلیلی ست بر ناپاکی ، بر سیاه بختی درون.
پس شاید دل همان دل ّ باشد . و شاید هم دل را بدین علت ، دل خوانده اند که محل عشق است و عاشق شدن ، محل جمع است و یکی شدن : اتحاد. اتحاد دو حرف : دال و لام . که خود به تنهایی ، مثل دریاست و خشکی ؛ که یکی بدون دیگر ، مفهومی ندارد. و با اتحاد و تماس دریا و خشکی است که لذت ، معنا می گیرد ؛ لذت دیدن یک خشکی برای ناخدایی که ماه ها روی آب بوده و همدم موج . و لذت شنیدن و دیدن امواج دریا برای یک کویرنشین : جمع اضداد.
پس ، اتحاد این دو حرف است که دل را معنا می دهد و یکی شدن عاشق و معشوق است که دل را هویت.