تبليغاتX
خوزنا - یادداشت های بچگانه

اندر احوال دل

عشق ورزیدن و دوست داشتن یک چیز را - حالا هر چه می خواهد باشد ؛ یک شیء ، یک انسان یا رویایی کودکانه – باید در درونت بجویی ؛ در اعماق ضمیرت ؛ در کنج دلت .

چرا اسم دل را دل گذاشته اند ، نمی دانم . اگر کمی سفسطه کنم ، می گویم : دل همان دلّ است ؛ دلالت کننده . دلالت به رذالت یا عظمت . بعضی وقت ها که گناه سراغ مان می آید یا بهتر بگویم ما به سراغ معصیت می رویم ، دل نیز همزمان با سایر اعضا ، سیاه می شود . و این را حس کرده ام من . ظلمات درون و سیاهی دل – غمگینی پس از گناه – خود دلیلی ست بر ناپاکی ، بر سیاه بختی درون.

پس شاید دل همان دل ّ باشد . و شاید هم دل را بدین علت ، دل خوانده اند که محل عشق است و عاشق شدن ، محل جمع است و یکی شدن : اتحاد.  اتحاد دو حرف : دال و لام . که خود به تنهایی ، مثل دریاست و خشکی ؛ که یکی بدون دیگر ، مفهومی ندارد. و با اتحاد و تماس دریا و خشکی است که لذت ، معنا می گیرد ؛ لذت دیدن یک خشکی برای ناخدایی که ماه ها روی آب بوده و همدم موج . و لذت شنیدن و دیدن امواج دریا برای یک کویرنشین : جمع اضداد.

پس ، اتحاد این دو حرف است که دل را معنا می دهد و یکی شدن عاشق و معشوق است که دل را هویت.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:1 توسط هادی خوش سیما |