معصومیت کودکانه
کاش باز می گشتم به کودکی ؛ دوران هفت سنگ، گل کوچیک، دزد و پلیس و...
زمان بچگی ، چه زود و چه زیبا گریه می کردم و با اولین اشک ، دشمنی که نه ، دلتنگی های کودکانه را سرازیر می کردم تا طراوتی شود بر گونه هایم . اشک ها چه روان بود و چه سوزشی داشت ؛ سوز گونه ها ، آتش درون را می کاست.
اما حالا دلم نیز چون آسمان امسال خسیس شده . می خواهم گریه کنم تا اندکی بیاسایم از دغدغه های آدم های بزرگ - قد بلند - ! ولی نمی توانم . باران چشمم خشک شده و ابرهای دلم ، بارانی نیست ؛ فقط غباری است که دلم را تیره نگه داشته و معصومیت کودکانه را از من ربوده...